صدای سکوت دلم شیشه قلبم را سخت فرو ریخت و هیچ آوایی بر نخاست که نخواست.
آینه شکسته ای بودم
تا از سر تطاول
بر سر طاقچه عادت کسی نمی نشستم.
در یاد
خاطره پیچید
نگه گرم و دل انگیز آن عصر بهاری
راز دلم نگفتی
به پنجره
به گلدان
به یاس های ایوان............
( رها)
و خدايی که دراين نزديکيست
لای اين شب بوهاپای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گياه
سلام
فردا تولد سهراب سپهری نقاش و شاعر است.
او در 15 مهرماه سال 1307 در كاشان به دنيا آمد.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشكار شدن علائم سرطان خون.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نوشته ای
از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر می آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چينی نازك تنهايی من
... كاشان تنها جايی است كه به من آرامش می دهد و
می دانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....
زندگی چون گل سرخ است
پر از خار، پر از برگ، پر از عطر لطيف
يادمان باشد اگر گل چينيم
خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسايه ديوار به ديوار هم اند
زندگی چشمه آبی است و ما رهگذريم
بنشين بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان
صفايی بده سيمايت را
و اگر فرصت بود
کفش ها را بکن و آب بزن پايت را
غير از اين خبری نيست
زندگی...
آينه ای شفاف است
تو اگر زشت و يا زيبايی
شادی ات را درياب
چون گل عشق بتاب
تا در آينه هستی
گل هستی باشی
______________________________________
سال ها رفت و هنوز
يک نفر نيست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نيمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گويی
گاه از رهگذران
خبر گمشده ای می جويی
راستی گمشده ات کيست؟
کجاست؟
صدفی در درياست؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
يا خدايی که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
و بشر هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد از خبر از خود که خداست
حرف هايی هست که نمی توان به کسی گفت
عشق زيبايی را ارمغان زندگی می کند.
________________________________
من هنوز در به در طرّهی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم
ریشه دارم
یکی از پاپتیهاتم
آقای کوچیکنواز بندهپرور
من هنوزم صلهگیر چشم بارونی اون ابر نیگاتم
منو کشتی منو کشتی منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشتههاتم
من هنوز در به در طرّهی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم
ریشه دارم
یکی از پاپتیهاتم
شما که سواد دارین
لیسانس دارین
روزنامه خونین
با بزرگا میشینین
حرف میزنین
همه چی میدونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟!...
)محمد صالح علا)
- اهلی کردن يعنی چه؟
- اهلی کردن چيز بسيار فراموش شده ای است يعنی ايجاد علاقه کردن.
يعنی اگر مرا اهلی کنی هر دو بهم نيازمند خواهيم شد
تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو
در دنيا يگانه خواهم بود. هيچ چيز را تا اهلی نکنند
نمی توان شناخت. آدم بزرگها ديگر وقت شناختن هيچ
چيز را ندارند.آن ها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان
می خرند اما هيچ کاسبی نيست که دوست بفروشد.
آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
(برگرفته از کتاب شازده کوچولو)
آنتوان دوسنت اگزوپری در روز 29 ژوئن سال 1900(يعنی امروز)
به دنيا آمد و در 31 جولای، به فاصله 44 سال چشم از جهان
فرو بست.در تابستان به دنيا آمد و در تابستان هم از دنيا رفت.
در آخرين سفر هوايی خود برای يک مأموريت شناسايی به پرواز
در آمد و پس از آن ديگر اثری از وی به دست نيامد. قطعات
هواپيمای او در دريای مديترانه کشف شد. 9 سال قبل يک
ماهيگير دستبندی را با نام نويسنده در همين بخش از دريای مديترانه
پيدا کرده بود و کارشناسان متوجه شدند که هواپيما خرد نشده
و اثر گلوله هم بر هواپيما ديده نمی شود.
شايد چگونگی مرگ او و سقوط هواپيمايش برای هميشه اسرار
آميز باقی بماند همان طور که قهرمان کتابش شازده کوچولو در
حادثه ای مرموز رفت و هيچ اثری از خود باقی نگذاشت.
امروز تولد 108 سالگی اين نويسنده بزرگ و خالق شازده کوچولوست.
گفتم يه يادی بکنيم از اين نويسنده که من خيلی دوسش دارم...
تنها نفس خداست که اگر بر گل دميده شود انسان می آفريند...
(اگزوپری)
___________________________________
سلام...
شهرزاد جون خواسته بودی که درباره ی وحدت وجود و اثبات وجود خدا
مطلب بگذارم.
راستش من خودم خيلی اين موضوعا رو دوست دارم اما خيلی مفصله
برای همين فعلا يه مطلب کوتاهی می گذارم، تا بعدا بيشتر بهش بپردازيم.
وحدت وجود
مولانا در فيه ما فيه می گويد:
منصور وقتی در دوستی حق به نهايت رسيد، دشمن خود و خود را نيست
گردانيد.گفت:«انا الحق» يعنی من فنا گشته ام، حق مانده و بس.
و اين به غايت تواضع است و نهايت بندگی است يعنی اوست و بس.
دعوی و تکبر آن باشد که گويی تو خدايی و من بنده. پس هستی خود
را نيز اثبات کرده باشی پس می گويی «انا الحق» زيرا که تا «انا» نباشد
«هو» ممکن نشود.
پس حق گفت:«انا الحق» . چون غير از او موجود نبود و منصور فنا
شده بود.
به همين دليل است که شرط رسيدن به يگانگی و وحدت وجود ، جز با
عبور از خود و برگشتن از «من» امکان پذير نخواهد بود.
در اين ره گر به ترک خود بگويی
يقين گردد تو را کاو تو تو اويی
و ترک خود گفتن همانا خراب کردن نقش خود پرستی است.
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
(حافظ)
اعتقاد به وحدت وجود، اعتقادی که عقل آن را درک نمی کند و با ايمان به
اين معنا می رسيم.
که همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين
(شيخ عراقی)
______________________________________________
اثبات وجود خدا
قرن ها پيش يکی پيش مولانا شمس الدين تبريزی آمد و گفت: که من به دليل قاطع،
هستی و وجود خدا را ثابت کرده ام.
بامداد، مولانا فرمود که ديشب ملائکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که:
« الحمدالله خدای ما را ثابت کرد! خدا عمرش دهد! در حق عالميان تقصير نکرد.»
ای مردک! خدا ثابت است و اثبات او دليلی ندارد. اگر کاری می کنی، خود را
به مرتبه و مقامی پيش او ثابت کن و گرنه او بی دليل ثابت است.
در آخر...
غلامم جز رضای تو نجويم
هر آن چيزی که فرمودی بپويم
وليکن گر به اين نادان بگويی
خری را اسب مصری بود نگويم
(اقبال لاهوری)
تابعد
ياعلی
بسم الله الرحمن الرحيم
تو گفتی از آبی آبی تری
در اوج
در آسمان ها می پری
به راستی؟
من آن آبيم؟
من آن آسمانيم؟
که در دشت ياد و خيال
به ياد دوست می پرم؟
به ياد دوست می رسم؟
به آبی به نيلی
به آسمانی ترين
رنگ آبی می رسم؟
(رها)



